یه دفع مثل یک گل رفتی تو دست خزون
سیل و بارون و تگرگ میومد از اسمون
بردمت تو گل خونه که نریز رو سرت
که یوقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنه زیر تگرگ نریزه از توی برگ
من تمومه قصه هام قصه ی توست
یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی
اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
اره پروانه شدم که پرام سوخته شه
تا اتیش دل تو به دلم دوخته شه
که بسوزه پر و بالم
که راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم
تو که غم داره نگات
اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات
اینقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم
*****
به اون که از رفاقت و مهربونی دم میزند
بی هوا از پشت سر خنجر به ادم میزند
...
خط باطل می کشد رد شوق و سرمستی تو
می دوزه چشم طمع بر همه ی هستی تو

رفتی و تنهام گذاشتی
توی قلبم پا گذاشتی
تو که گفتی من می مونم
چرا رفتی و نموندی
حالا که تنهای تنهام
واسه دله خودم می نویسم
می نویسم تو کجایی
کی میایی کی میایی
تو که رفتی من اینجا تنهام
دیگه طاقتی ندارم
دیگه سخته بی تو موندن
بی تو هیچ معنای نداره
........ 
چرا من با یک نگاه عاشقت شدم
چرا فکر کردم تو ماله منی
چی شد که اینجوری شدم
چرا که عاشقت شدم
اینجور دل وابسته ی تو شدم
کاش که اینجور نمی شد

خداحافظی میکنم و دست از سرت بر میدارم
شدن کلاوم اخرت نه دیگه دوست ندارم
شدن کلاوم اخرت که بودنت حالا غمه
ببین شکستم این همه این همه هم واسط کمه
نمیشه از تو بگذرم
نه میشه با تو بمونم
تو دیگه کوتاه نمیایی
تقصیرم و نمودنم
بی تو تنهام تو این غربت
تو این ظلمت اگه بمونم
حتی وقتی بغضی خسته
تو گلومه واسط می خونم
بی تو تنهام تو این غربت
تو این ظلمت اگه بمونم
حتی وقتی بغضی خسته
تو گلومه واسط می خونم

تو می توانستی شبیه خواب من باشی
بی دست، بی پا، بی نگاه و بی بدن باشی
می شد کنار من همیشه گام برداری
هی سایه باشی، سایه باشی، تیره تن باشی
حالا سر پیچ است، شمشیر تو باید... آه
در خواب من حالا تو باید راهزن باشی
باید همین شمشیر را در پشت کوچه... بعد،
هی، ساکتی، حرفی ... تو باید بی دهن باشی
بی چشم، بی صورت، بدون دست و پا، آری،
شاید تو می باید فقط یک پیرهن باشی
از آستین هایت دو مار مهربان هر شب
هی بوسه پشت بوسه روی پشت زن باشی
از بوسه هایت شعله های سرکش و عاصی
بالا بگیرد تا تو گرم سوختن باشی
زن هم بسوزد، شعر هم آتش بگیرد،آی
بیدار شو، می خواهم این جا تو کفن باشی
این شعر را در تو بپیچم، آی باد مست
امشب تو باید توی شعرم گورکن باشی
***
شب بود و شاعر روی کاغذ پاره ها خوابید
تو می توانستی شبیه خواب او باشی/.

پرنده باش و بیا توی این قفس با من
ببین چه قدر قشنگ است هم نفس با من
نترس هیچ کس از ابتدای قصه نبود
تو هم اگر بروی یعنی هیچ کس با من
کسی شبیه من عاشق نمی شود، تنها
منم که این همه بی من، منم که... پس با من-
به قدر هر چه که در توست مهربان تر باش
شریک باش در این لحظه های گس با من
منم و تلخی این روزها که می بینی
دقیقه های غریبانه و عبث بامن
دقیقه های عزیزی که بی تو می میرند
درست مثل همان زود دیر رس با من
*
پرید و رفت شبی یک پرنده از قفسی
*
اگرچه دیر شد اما در این هوس با من...

دلم دوباره گرفته ست، آه، طاهایم
دوباره شب شد و تصویر ماه، طاهایم
دوباره پنجره ها لال و شعرها کالند
منم و یک غزل بی پناه، طاهایم
تو نیستی ولی این لحظه ها و ثانیه ها
سه شنبه های غریبی گواه، طاهایم
سه سال پشت خودم مانده ام، نمی آیی؟
سه سال خیره به جاده، به راه، طاهایم
سه سال بچه شدم، بغض هم نکردم، آه
چه روز های بلندی، سیاه، طاهایم
نخواه باز خودم را به بی کسی بدهم
نخواه کوچه شوم، نه، نخواه طاهایم
بیا کنار درخت خیال طاهایم
کنار این همه تصویر لال طاهایم
سه سال پشت تمام نبودنت تنها
منم و خیسی یک دستمال، طاهایم
دلم دوباره گرفته ست برنمی گردی؟
آهای آرزوی سبز کال طاهایم
آهای دختر ابرو کمون رویاها
خیال آبی دریا، زلال ، طاهایم
دلم برای دل سادهی تو می گیرد
برای چشم تو خواب محال طاهایم
سه سال پشت خودم بوده ام، ولی باشد
سه سال دیگر و یا... چند سال طاهایم؟

دلم برای دل ساده ی تو می گیرد
برای چشم غزل زاده ی تو می گیرد
دلم برای سکوت صدای تو تنگ است
دلم برای تو و لحظه های تو تنگ است
کسی بجز تو غروب مرا نمی فهمد
دلم گرفته خدایا، چرا نمی فهمد؟
چرا نمی رسی از کوچه های غربت، آی
به تنگ آمدم از انتظار و ساعت، آی
بیا سراغ مرا از درخت پیر بگیر
بیا سراغ مرا از دلی اسیر بگیر